شهریور ۱۳۹۳، برنامهٔ رادیویی «صبحانه با خبر» رادیو فردا جای خوبی بود تا صدای خاطرهسازِ دیگری را ثبتوضبط کند؛ ناصر مسعودی، خوانندهای که با ترانهٔ بهاریاش «بنفشه گل» در ایرانِ آن روزها گل کرد و با اجرای ترانهٔ مجموعهٔ تلویزیونی «کوچک جنگلی» ـ که خودش آن ترانه را در کنار «گل پامچال»، ترانههای جنگل مینامید ـ ماندگار شد.
ناصر مسعودی، به گفتهٔ خودش، بیش از ۵۰۰ ترانه اجرا کرده بود و در سالهای پس از انقلاب به گزیدهکاری رو آورد. این گزیدهکاری، در کنار شرایطِ تحمیلیِ انقلاب اسلامی به موسیقی و محدودیتهایی که هنرمندانِ پیش از انقلاب در برگزاری برنامههای هنری داشتند، این مجال را به او نداد تا بتواند مانند گذشته با مخاطبانش در داخل ایران ارتباط داشته باشد.
اما هر بار که مجالی پیدا میکرد و برنامهای در خارج از ایران داشت، با اقبال عمومی مخاطبان قدیمیاش که خاطراتشان را در صدای او سراغ میگرفتند، روبهرو میشد. نسل جوان هم در این برنامههای هنری حضور داشت و او را با خاطرهٔ برجاماندهای از «کوچک جنگلی» و شیوهٔ خاصش در اجرای ترانههای محلی جستوجو میکردند.
۹۰سالگی پایان مردی بود که به توصیف ظریفی، صدای نمناکش با لالاییِ «الا تیتی» و ترانههای جنگل، همچنان طنینانداز است؛ خوانندهای که احمد عبادی و ملوک ضرابی سرنوشتِ هنریاش را تغییر دادند و او به این اتفاق میبالید.
نسخهٔ صوتیِ این گفتوگو با همان حالوهوای بامدادی تنظیم شده است و در پایانِ آن، بخشی از برگ سبز ۱۷۸، آواز ناصر مسعودی را در همراهی با سهتار احمد عبادی خواهید شنید. متن کامل این گفتوگو را هم میتوانید در ادامه بخوانید.
آقای مسعودی، خیلی وقت است کارِ جدیدی از شما منتشر نشده. کاری در دست تولید دارید یا تولید موسیقی و اجرای کارهای جدید را کنار گذاشتهاید؟
کنار گذاشتم، اما مدتی است که کلاً فعالیتِ جدید نمیکنم؛ چون کمکم باید فرصت را به جوانها بدهیم تا ادامه بدهند. البته اگر کاری باشد که خوشم بیاید و در آن حالوهوا باشم، بله. اما خیلی فعال نیستم.
در این مدت، کاری بوده که به شما پیشنهاد شده باشد و به دلتان بنشیند و فکر کنید که دوباره میخواهید بخوانید؟
بله، چند کار در این سالها خواندهام. چند کارِ گیلانی بود که دوستان برایم ساختند. مدتی است فقط گیلکی میخوانم، اما جدیداً خیلی فعال نیستم. چون دیگر خواندنهایمان را تمام کردهایم؛ خیلی خواندیم.
آقای مسعودی، یکجوری گفتید خواندنتان را تمام کردهاید که دلم نمیآید گریزی به گذشته نزنیم. شما در هر دو زمینه کار کردید؛ هم ترانههای فولکلور و هم موسیقی کلاسیک و اصیل ایرانی. اما چرا شروعتان با ترانههای گیلکی و فولکلور بود؟
خب، چون من گیلک هستم. از گیلان شروع کردم. اصلاً در رادیوی زادگاهم میخواندم. از اولین کسانی بودم که با افتتاح فرستندهٔ رشت، فعالیت داشتم. وقتی از آنجا به تهران رفتم و توسط زندهیاد استاد عبادی به برنامهٔ «گلها» معرفی شدم، بعد از چند کارِ گیلکی، از من خواستند در کارهای فارسی هم شرکت کنم. چون پتانسیلش را داشتم و فکر میکنم همانطور که در گیلکی موفق بودم، در فارسی هم موفق بودم. شکر خدا.
چه تفاوتی بین فضای کار روی موسیقی فولکلور (محلی) و وقتی وارد برنامهٔ «گلها» شدید وجود داشت؟
من فکر میکنم ریشهٔ کار یکی است؛ همهاش موسیقی ایرانی است. فقط گویش و حالوهوا فرق میکند. موسیقی فولکلور، سینهبهسینه به ما رسیده است. بهمعنای واقعی، در هیچ استانی تعدادش از تعداد انگشتان دست بیشتر نیست. اگر پردازشی هم انجام میشود، از همان حالوهوا الهام میگیرند. هر کسی هم زادگاهش برایش یک حسِ ویژه دارد و هیچوقت شروعِ کارش را فراموش نمیکند. این است که با همان رشد میکند و اگر پیشرفتی حاصل شود، بانیاش همان کارهای اولیه است.
شاید یکی از نمونههای این حس، همان ترانهٔ معروف «بنفشهگل» باشد؛ ایرانیها ناصر مسعودی را با این ترانه شناختند. ترانهای که برای دخترتان خواندید.
بله، بله. من ضمن اینکه ذوق خواندن دارم، با اینکه موزیسین نیستم، از نوجوانی بر اساس استعداد فطریام، گاهی ملودیهایی برای خودم زمزمه میکردم و روی آن شعر میگذاشتم. «بنفشه» یکی از همان کارهاست که در رشت خواندم. نیت من این بود که اگر روزی دختری داشته باشم، اسمش را «بنفشه» بگذارم؛ یعنی قبل از تولد دخترم این ترانه را خواندم.
برگردیم به موسیقی شمال؛ همانطور که میگویید، موسیقی گیلکی بهمعنای واقعی فولکلور نیست، بلکه ساختهوپرداخته شده. پایهاش بیشتر بر چیست؟
ببینید آقای ضرغامی، تمام موسیقی محلیِ کشور ما، کشور غنی و عزیزی هست، برگرفته از فرهنگ و اصالت همان منطقه است. کسانی که آن را میسازند یا آنجا زندگی کردهاند یا تحتِ تأثیرِ آگاهی از فضای آن منطقه بودهاند. مثلاً «بنفشه» شروعش از همانجا بوده؛ جایی که من به دنیا آمدم و رشد کردم. بنابراین میتواند یک آهنگِ محلیِ اصیل بشود.
من در سال ۱۳۳۷ خواندمش. سال ۱۳۳۹ به تهران رفتم و توسط مرحوم عبادی به رادیو معرفی شدم. اولین کاری که فروردین ۱۳۴۰ اجرا کردم، همین «بنفشه» بود. و این موردِ اقبالِ همه قرار گرفت و هنوز هم اگر روی صحنه بروم و بخواهم کاری انجام بدهم، آخرِ برنامه با همین کار ختم میشود چون مردم دوستش دارند.
چرا «بنفشهگل» اینقدر محبوب شد؟
نمیدانم. بعضی وقتها یک جرقه میزند و یک کار میماند. کارهایی شاید خیلی غنیتر از این من انجام دادهام. من با ارکسترهای مختلف کار کردم؛ مثل آن لالایی «الا تیتی» با مرحوم مرتضی حنانه. اما بعضی کارها همان یک جرقه را دارند. مثل «مرا ببوس» که زندهیاد گلنراقی فقط یکبار خواند ولی ماندگار شد. «بنفشه» هم همینطور بود و بعد از ۵۰ سال هنوز محبوب است.
یکی از ترانههای دیگر که خیلی محبوب شد، ترانهٔ سریال «کوچک جنگلی» بود.
بله، آن کار بسیار فاخر است. ملودیاش سینهبهسینه منتقل شده. اصلاً ترانهٔ «گل پامچال» الهامگرفته از همان ملودیِ جنگل است. هر دو در مایهٔ دشتی هستند و هر دو نزدیک به هم. گوینده و سازندهٔ این ترانهٔ «جنگل» معلوم نیست. من وقتی بچه بودم، پدر و پدربزرگم این را در شهر ما زمزمه میکردند. اتفاقاً خیلی هم خوب تنظیم شده و یکی از کارهای قشنگِ محمد میرزمانی است. او با وجودِ جوانی، خیلی روی این کار زحمت کشید و آن را مانا کرد. خوشبختانه شانسِ من بود که گفتند بیا بخوان. این اول با صدای دوستِ دیگری [تورج زاهدی] پخش شد، ولی چون گویشش گیلکی نبود، از من خواستند و من رفتم اجرا کردم.
چطور شد برای اجرای آن، شما را انتخاب کردند؟
دلیلش را از خودشان نپرسیدم؛ ولی بزرگان فرهنگ و ادب گیلان، مثل مرحوم جهانگیرخان سرتیپپور و دیگر دوستان به من تحکم کردند که این باید با صدای تو خوانده شود چون تو خیلی راحت و خوب میتوانی ادا بکنی. بعد آقای بهروز افخمی و آقای میرزمانی هم آمدند و من رفتم اجرا کردم.
آن زمان فکر کنم خیلی فعال نبودید.
نهخیر، از ۵۷ تا ۶۷، حدود ۱۰ سال اجازهٔ خواندن داشتم، اما خیلی اقبال نشد و به من نگفتند که بیا برنامه اجرا بکن. تا بعد از این جریان، به من گفتند که فعالیتت را ادامه بده. از بعد از مجموعهٔ تلویزیونیِ «جنگل» کارم را شروع کردم. از بعد از آن هم فعالِ شدید نیستم؛ هر از چند گاه...
فکر کنم بعد از آلبوم «کوراشیم» بود...
بله. اولی «کوراشیم» بود، دومی «پرچین» بود، سومی از زندهیاد شیون فومنی، دیگر از زندهیاد نوذر پرنگ؛ موسیقی سنتی بود به نام «قلندر»، و چهارمی «هلاچین» بود از مرحوم شیون فومنی اجرا کردم.
همکاری با ترانهسرایی قدیمی مثل نوذر پرنگ شرایطی را طلب میکرد...
ایشان شاعرِ بسیار عالیقدری بود و موردِ احترام، و من به ایشان خیلی علاقه داشتم. کتاب «فرصت درویشان»اش را به من هدیه کرده بود. جلسههایی داشتیم و با مرحوم بیژن ترقی همدیگر را میدیدیم. من به اینها واقعاً ارادت دارم. من به ادبای ایران و گیلان عشق میورزم و همیشه مورد محبتشان بودهام.
آقای پرنگ این کتاب را که به من دادند، من از آن چند شعر انتخاب کردم و با خودش، در حضور مرحوم بیژن ترقی، در میان گذاشتم. گفتم روی اینها ملودی میگذارم و اجرا میکنم. و در زمان حیاتش اجرا کردم و خیلی خوشش آمد. برای اینکه ما الان باید خیلی دقیق باشیم. من ۵۰۰ ترانه خواندهام. من ده، بیست برگ سبز، شاخه گل و گلهای صحرایی دارم. حالا بایستی کاری باشد که به دل بنشیند.
شما تحتتأثیر خوانندهٔ خاصی مثل عاشورپور و دیگران در گیلان بودید یا الگویی داشتید؟
گیلکی را با اینکه ارتباطی بین صدای من و احمد عاشورپور وجود ندارد، مرحوم عاشورپور را یکی از پیشگامان این کار میدانم. آن زمان که من محصل بودم، او خوانده بود؛ حتی صفحه پر کرده بود. بله، آقای عاشورپور کسی بود که گیلکی را به همهٔ ایران معرفی کرد.
بعد از او هم خوانندگانِ دیگری بودند؛ خانم شمس بود، آقای پوررضا، آقای جفرودی بود. اما من بیشتر، بهطورِ فطری، به شعرهایی که آقای عاشورپور میخواند علاقه داشتم؛ با اینکه صدای ایشان یک صدای مخصوص و شفافی بود. خیلی زحمت کشید، ولی خیلی نخواند.
شما ولی هیچوقت جذبِ موسیقی پاپ نشدید، با اینکه بازار بهتری در آن زمان داشت؟
سال ۴۵-۴۶ آقای مارسل استپانیان یکی، دو کار پاپ به من داد؛ یکی «لیلای منی» را با ارکستر پاپ خواندم و یکی «طفل دبستانی». یکدوتا کارِ گیلکی هم استاد اکبرپور ساخته بود که آنها را اجرا کردم. اما چون در آن مسیر نبودم، دنبالش نکردم. بهتر دیدم آنجایی که موردِ علاقهام هست بمانم، برای اینکه من پاپخوان نبودم. پاپخواندن کار هر کسی نیست و صدای خاصی میخواهد. چون محبت داشتند، گفتند امتحانی بکن. میگفتند بد نبود، اما ادامه ندادم.
اما موسیقی ایرانی به تعدادِ زیاد خواندم و تمام آهنگسازانِ رادیو که حتی بیست، سی سال از من بزرگتر بودند، مثل مرحوم میرنقیبی، آقای جواد لشگری، منوچهر لشگری، بزرگ لشگری... همین آقای اکبرپور یکی از کسانی است که من بیشترین کارهای فارسی و گیلکی را از ایشان خواندهام.
در موسیقی ایرانی، صدای کدام خوانندهها مورد علاقهتان بود؟
آقای ضرغامی، هر کسی که میخواند و هر کسی که شنونده دارد، چون طرفدار دارد، برای خودش هنرمند است؛ حالا چه کوچهبازاری باشد چه اصیل و سنتی. یعنی آن خوانندهای که مردم آهنگش را گوش میدهند، دوستش دارند، حالا آن طبقهٔ اجتماعی ممکن است آن نوع موسیقی را دوست داشته باشند.
بنابراین، خوانندهٔ بد به نظر من نیست. من استادی داشتم، استاد اصغر بهاری که نوازندهٔ کمانچه بود. در آلمان از او پرسیده بودند کدام یک از نوازندگان در سازِ کمانچه خوب هستند؟ او گفته بود: همه خوبند. ما درس گرفتیم از آنها.
من سلیقهٔ خودتان را دوست دارم بدانم...
من عاشق صدای محمودی خوانساری بودم، چون ما با هم شروع کرده بودیم. عاشق صدای گلپایگانی بودم. صدای آقای شجریان... من و او در یک فصلی با چند سال اختلاف با هم شروع کردیم.
اینها صداهایی هستند که هیچوقت فراموش نمیشوند. در خانمها مثلاً خانم دلکش بینظیر بودند. اینها برای خودشان حرفهای زیادی برای گفتن داشتند. هر صدایی که سوزی در آن بود، در من اثر میگذاشت. ولی هیچوقت در آن حد، خودم را ندیدم که به کسی نمره بدهم.
در موسیقی پاپ چطور؟
معلوم است... مرحوم ویگن، محمد نوری، عارف، عباس مهرپویا... اینها را مثلاً اگر با هنرمندِ دیگری صحبت بکنید، ممکن است متعصبانه انگشت روی یک نفر بگذارد، ولی اینها هرکدام برای خودشان زحمت کشیدند و کارهایشان مورد توجه بوده است. ویگن که خب، اصلاً بحثی ندارد.
آقای مسعودی، از آن روزهای برووبیا در ایران و صبحهایش، خاطرهای برای «برنامهٔ صبحانه با خبر» دارید؟
یکی از زیباترین خاطراتم، لحظهای بود که استاد عبادی برای اولین بار صدای من را شنید. هنوز شش ماه از خدمتم گذشته بود. در منزل دوستی بودیم. استاد ساز برداشت و من خواندم. بعد به ملوک ضرابی تلفن کرد و گفت: «ملوک، گوشی را نگهدار، این قطعه را گوش بده.» من خواندم و خانم ملوک ضرابی بینهایت من را تشویق کرد. از آقای عبادی پرسید: این کیست؟ و آقای عبادی گفت: این جوانی است که تازه از گیلان به اینجا آمده و من میخواهم با او کار بکنم.
باور کنید در رشت که بودم، من را تشویق میکردند. من همیشه پیش خودم میگفتم، میشود یک روزی در آنجا باشم که بتوانم کاری انجام دهم؟ خب، آن زمان هنرمندانی مثل بنان، مثل دوستانِ من آقای گلپایگانی، محمودی، آقای ایرج و آقای قوامی پیشکسوتتر از من بودند. من فکر نمیکردم چنین توفیقی نصیبم شود و آن توفیق، این بود که من وارد رادیو شدم و در برنامهٔ «گلها» کارم را شروع کردم.
«گلها» آن زمان ارجحیت داشت به برنامههای دیگر. آنجا هم هنرمندان بزرگی مثل مرحوم ملاح و مرحوم تجویدی بودند و در اینجا (رادیو) هم مرحوم مشیرهمایون شهردار، رئیسِ شورای موسیقی، و مرحوم بدیعزاده بودند. بههرجهت، شوقِ کارِ اول و دیدارِ اول هیچوقت فراموشم نمیشود.
و اینکه شما این تشویقِ اول را از ملوک ضرابی گرفتید...
از استاد عبادی گرفتم. بهمحض اینکه صدای من را شنید، به من گفت که تو سبکوسیاق خاصی داری. این قشنگ است و این را حفظ کن. و خیلی چیزها به من آموخت در دهسالی که ما با هم فعالیت داشتیم.